دلتنگی

یکی از دلایلی که نمیتونم از این شهر دل بکنمو برگردم همین دریااا و مرغهای دریاییشن که ناجور منو به خودشون وابسته کردن...یواش یواش باید بار سفر و ببندم .روز اول با یک چمدون قرمز و کیف لپ تاب و خرسی که شبها سرمو روی شکمش میزاشتمو و یک پای شکسته با یک دنیا نفرت اومدم.و حالا که میخوام برگردم همه ی اون چیزها همراهم هستن به جز پای شکسته و بازم یک دنیاا دلتنگی و نفرت خاطرهات گذشته و نفس کشیدن زیر یک سقف با ادمهایی که ‌کمترین جرمشون شکستن پا بود ...

 

دلم برای عطر ونفس کشیدن توی این ساحل ..برای تکیه کردن به شونه های مردونه ی حاجی و نگاهایی که میگه من که هستم از چی می ترسی برای غر غر های حاج خانوم ..برای خاطرات دایه پیرم حلیمه که میگفت دختر جان می گذره..برای شلوغیای خونه ی حاجی و حرص خوردنام از این همه رفت و امد تنگ میشه.

و حالا من دیگه اون دختر ۱۸ ساله نیستم و ترس رو تو چشمهای اونا می بینم که قرار چجوری با من سر کنن.کارون دارم بر می گردم 

 

ارسال دیدگاه برای این مطلب