روزی

هيچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبليمان نيست، هيچكس براي ما تاكسي نميگيرد كه برگرديم همان جايي در خودمان كه قبلا بوديم، همه مي آيند؛ همه چيز را در ما به هم ميريزند و مي روند، همه مي آيند به بهانه ي سروسامان دادن جاي همه چيز را عوض مي كنند، در را به هم مي زنند و مي روند! ما مي مانيم و حس هاي گمشده، حرف هاي گمشده، ما مي مانيم و قسمتي از خودمان كه توي هيچ كشو و روي هيچ ميزي پيدا نمي كنيم.. هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند، يك روزي حوالي چهل سالگي وقت گردگيري پشت يكي از كمد ها تكه اي از خودم را پيدا مي كنم هماني كه به اندازه ي يك دختر بيست ساله مي توانست عاشق باشد، توي روزهاي كسل كننده ي چهل سالگي ام با چند تار سفيد شده ي لاي موهايم، حتما تمام شب پا درد ميگيرم اگر بخواهم مثل آن موقع ها تمام كوچه را دنبالت بدوم و بخندم. آن روز شايد با پيازي كه پوست ميگيرم آن تكه از خودم را هم توي سطل بيندازم، پياز خورد كنم و از چشم هايم اشك بيايد ، به ياد سال هايي كه دوست داشتن را توي خودم گُم كرده بودم. به ياد سال هايي كه بيست ساله بودم و زانو هايم براي دويدن و خنديدن زُق زُق ميكرد ، چون تو جاي همه چيز را در من عوض كرده بودي و من پيدا نمي كردم كه نمي كردم خود بيست ساله ام را ، و آن موقع آن قسمت از من به چه كار منِ چهل ساله خواهد آمد؟ هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند ، ما يك جايي يك دفعه خودمان را گير مي آوريم كه دير است ،و لعنت به دير پيدا كردن. 

 

ارسال دیدگاه برای این مطلب