روزهایی که بی خودم گذشت.

به روایتی امروز روز عشق یا ولنتاین یا به عبارتی روز مسخره بازی با خرس و شکلات ههه و بعد از اندی شخص اورنده ی خرس فراموش میشه و خرس به جا مانده گوشه ی اتاق خاک میخوره.

 

واقعا این لوس بازیا چیه این ملت از خودشون در میارن

یکی از دلایلی که نمیتونم از این شهر دل بکنمو برگردم همین دریااا و مرغهای دریاییشن که ناجور منو به خودشون وابسته کردن...یواش یواش باید بار سفر و ببندم .روز اول با یک چمدون قرمز و کیف لپ تاب و خرسی که شبها سرمو روی شکمش میزاشتمو و یک پای شکسته با یک دنیا نفرت اومدم.و حالا که میخوام برگردم همه ی اون چیزها همراهم هستن به جز پای شکسته و بازم یک دنیاا دلتنگی و نفرت خاطرهات گذشته و نفس کشیدن زیر یک سقف با ادمهایی که ‌کمترین جرمشون شکستن پا بود ...

 

دلم برای عطر ونفس کشیدن توی این ساحل ..برای تکیه کردن به شونه های مردونه ی حاجی و نگاهایی که میگه من که هستم از چی می ترسی برای غر غر های حاج خانوم ..برای خاطرات دایه پیرم حلیمه که میگفت دختر جان می گذره..برای شلوغیای خونه ی حاجی و حرص خوردنام از این همه رفت و امد تنگ میشه.

و حالا من دیگه اون دختر ۱۸ ساله نیستم و ترس رو تو چشمهای اونا می بینم که قرار چجوری با من سر کنن.کارون دارم بر می گردم 

 

برای ارشد ثبت نام کردم .ببینم چی میشه .بایددخودمو مشغول کنم وگرنه  این افکار توی سرم منو میخورند

 

گذشتہ ام را برگردان میخواهم تنها باشم نہ تنهاتر 

 اسمش را که گفت، می‌توانستم واکنش‌های زیادی نشان بدهم. مثلا خودم را بزنم به نشناختن، یا مثلا شماره‌اش را بگیرم و داد بزنم «حالا اومدی که چی؟ برو همون گورستونی که تا الان بودی!» یا بزنم زیر گریه که یعنی خیلی در نبودنش زجر کشیده‌ام، یا ذوق کنم و چند بار پشت تلفن بگویم «وااااای وااااای باورم نمی‌شه تویی!». اما فقط پرسیدم «خوبی؟» و حتی به جوابی که می‌خواست بدهد فکر نکردم. این مهم‌ترین قانون طبیعت است. یکهویی رفتن آدم‌ها را می‌گویم. آدم‌هایی که می‌توانند خوب باشند یا بد، می‌توانند برایت کلی خاطرات خنده‌دار یا گریه‌دار بسازند، می‌توانند در زندگی‌ات مهم باشند یا نباشند، می‌توانند تو را دوست داشته باشند یا نداشته باشند. تمام این آدم‌ها وقتی یکهویی از زندگی‌ات می‌روند همه چیزشان را با خودشان می‌برند. خوبی‌هایشان را، خاطراتشان را، مهم بودنشان را و حتی دوست‌داشتنشان را. آن‌وقت در صورت برگشتن، تو فقط می‌توانی حالشان را بپرسی و یادت برود منتظر جواب بمانی و آدمی که به زندگی‌ات برگشته را با قانون طبیعت  تنها بگذاری...

 

  وقتی حال خوب و بدت وابسته به رفتار دیگران شود کم کم مومیایی خواهی شد. اگر منتظر بنشینی تا کسی پیدا شود و تو را خوشبخت کند و به خواسته هایت برساند مومیایی می شوی. وقتی ازدواج برایت مهمتر از استقلال مالی می شود و منتظری تا مردی بیاید و تو را به هرچه که نداری برساند یعنی مومیایی هستی. وقتی خواسته های همه را به خودت ترجیح میدهی مومیایی هستی وقتی سال به سال یک ورق کتاب نمی خوانی و تعداد دفعات آرایشگاه رفتنت بیشتر از سالن های ورزشی می شود مومیایی هستی وقتی نمی گذاری عقلت رشد کند طبیعی ست که تو آخرین نفری باشی که نظرت را می پرسند و به دنبال مشورتت می گردند و در واقع مومیایی هستی وقتی برای جلب توجه و خود نشان دادن از اندام و چهره ات که تو نقشی در آنها نداری به جای مغزت که تو در پرورش آن نقش داری استفاده کنی مومیایی هستی. 

 

 من هم مثل توام رفیق با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند! هر چند همیشه برعکسش اتفاق می افتد! خودت هم نمیدانی چرا ! اما اگر کسی بد اخلاقی کند، کم توجهی کند، مغرور باشد....تو همان اندازه بیشتر خوش اخلاق میشوی و بیشتر توجه میکنی و غرورت را زیر پا میگذاری... اما نکنیم این کار را... حواسمان جمع باشد با هر کسی همانگونه رفتار کنیم که با ما رفتار میکند. میدانم رفیق...تو از خانواده ی با اصالتی هستی و الان ناخواسته فلش بک میزنی به حرف های پدر مادرت به حرف های معلم دبستان ات.... همیشه گفته اند مهربان باش،احترام بگذار، خوب باش...! اما دوره زمانه و آدم هایش وادارت میکنند خلاف عقایدت عمل کنی. سرت را به علامت تایید تکان دادی نه؟؟ قشنگ میفهمی چه میگویم....من و تو تاوان خوب بودنمان را داده ایم تاوان شکستن غرورمان را... برای همین است حالا با احتیاط پیش میرویم...حالا دیگر سخت دل میبندیم و حواسمان هست دست احساسمان رو نشود! خوب نیستا...به خدا خوب نیست...گاهی دلت میخواهد فریاد بکشی فلانی من از تهِ تهِ تهِ دلم دوستت دارم...دلت میخواهد ابراز کنی هر چه در دل داری...دلت میخواهد اما یک لحظه ترمزِ زبانت را میکشی...با خودت میگویی نکند سوءاستفاده کند از احساساتم! راستش اینگونه شده! اینگونه که بعضی ها فقط می آیند که از تو سوءاستفاده ی احساسی کنند...خلأ احساساتشان را پر کنند اصلن هم مهم نیست چه بر سر تو می آید...اصلا هم مهم نیست که تو بازیِ خودخواهانه ی آن ها را جدی گرفته ای... حالا دیگر شاید یک سونامی لازم است برای اینکه درونمان اتفاقی بیافتد...برای اینکه شاید دوباره واژه ی دوستت دارم درونمان زبانه بکشد... محتاط شده ایم و نمی دانم خوب است یا بد ! فقط من هم مثل توام رفیق با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند...به غرور آدم ها پروبال نمی دهم...!

 

#علی_سلطانی

 یه جایی از زندگی هست که فقط یه رفیق میتونه کنارِ آدم بمونه ، همونجایی که بداخلاقی و پرخاشگری همرو ازت دور میکنه و بی حوصلگی مهمونِ ذهنِ پر آشوبت میشه ، همونجایی که خودتم از خودت خسته میشی و با ترس بهش میگی اگه توأم از پیشم بری من دیگه تمومم با خنده بغلت میکنه و بهت اطمینان میده که هست ، همونجایی که با بی میلی داری به حرفِ کسایی که ازشون دلِ خوشی نداری گوش میدی دستتو میکشه و به یه بهونه ای میبرتت که ازشون دور باشی و وقتی بهش میگی مرسی که نجاتم دادی لبخند میزنه و میگه خنگِ خودمی تو... آره فقط یه رفیقِ که میتونه بفهمه چند وقته حالِت عوض شده و ازت بپرسه چرا و با اینکه پراکنده و پاره پوره براش توضیح میدی بگه همچین حسی رو تجربه کرده و دلتو اونقدرررر گرم کنه که حس کنی خورشیدو کنار خودت داری... فقط یه رفیقِ که میگه چون درکت میکنم هرچقد دوس داری غٌر بزن ، کله پوک باش ، گریه کن و نترس من کنارت هستم ... یه رفیقِ که با دیدن مِنوی گرونِ فلان رستوران میتونی بهش چشم غٌره بری و بگی پول ندارم و دوتایی کلی بخندید ... یا اون روزایی که حالت خوش نیست و نمیتونی جوابِ کسی رو بدی فقط یه رفیق میتونه پٌشتت وایسته و جلوی دیگران ازت دفاع کنه... این رفیق مثِ کف دست میشناستت ، میدونه شبا تا کِی بیداری ، روزا تا کِی خواب.. میدونه رژِ لبایِ روشن دوس نداری و فلان کِرِم به پوستت نمیسازه ، تو جمع باهات رمزی حرف میزنه و یهو دوتایی میزنید زیر خنده... میذاره تیکه ی بزرگ ساندویچ مالِ تو باشه، برات گلِ سر میخره ،  میدونه از غذاها مثلا قیمه رو بیشتر از همه چی دوس داری ، به فلان خواستگارت چرا جواب منفی دادی و تارِ مویِ سفیدِ جلویِ موهات نشونه ی کدوم غمته.. من میگم این حق تموم آدماس که یه رفیقِ خوب داشته باشن ، یکی که بتونن کنارش خودشون باشن ، اونایی که ندارن باید حقشونو از دنیا بگیرن ... تو حق منی رفیق ، میدونی؟! .... حقِ منی!! 

 

هيچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبليمان نيست، هيچكس براي ما تاكسي نميگيرد كه برگرديم همان جايي در خودمان كه قبلا بوديم، همه مي آيند؛ همه چيز را در ما به هم ميريزند و مي روند، همه مي آيند به بهانه ي سروسامان دادن جاي همه چيز را عوض مي كنند، در را به هم مي زنند و مي روند! ما مي مانيم و حس هاي گمشده، حرف هاي گمشده، ما مي مانيم و قسمتي از خودمان كه توي هيچ كشو و روي هيچ ميزي پيدا نمي كنيم.. هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند، يك روزي حوالي چهل سالگي وقت گردگيري پشت يكي از كمد ها تكه اي از خودم را پيدا مي كنم هماني كه به اندازه ي يك دختر بيست ساله مي توانست عاشق باشد، توي روزهاي كسل كننده ي چهل سالگي ام با چند تار سفيد شده ي لاي موهايم، حتما تمام شب پا درد ميگيرم اگر بخواهم مثل آن موقع ها تمام كوچه را دنبالت بدوم و بخندم. آن روز شايد با پيازي كه پوست ميگيرم آن تكه از خودم را هم توي سطل بيندازم، پياز خورد كنم و از چشم هايم اشك بيايد ، به ياد سال هايي كه دوست داشتن را توي خودم گُم كرده بودم. به ياد سال هايي كه بيست ساله بودم و زانو هايم براي دويدن و خنديدن زُق زُق ميكرد ، چون تو جاي همه چيز را در من عوض كرده بودي و من پيدا نمي كردم كه نمي كردم خود بيست ساله ام را ، و آن موقع آن قسمت از من به چه كار منِ چهل ساله خواهد آمد؟ هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند ، ما يك جايي يك دفعه خودمان را گير مي آوريم كه دير است ،و لعنت به دير پيدا كردن. 

 

اعتیاد همه جوره اش مخرب است... فرقی ندارد اعتیاد به آدم باشد یا اعتیاد به سیگار یا هر کوفت و زهرمارِ دیگری! وقتی که آدم به چیزی یا فردی اعتیاد پیدا میکند وقتی که بهش نیاز داشته باشد و آن را نداشته باشد احساسِ نفس تنگی میکند... پرخاشگر و عصبی میشود... تا وقتی هم که به مواد یا به فردی که بهش اعتیاد پیدا کرده نرسد و بغل نگیردش آرام نمیشود... اعتیاد به آدمی که ماندنی نباشد و پای رفتن داشته باشد بدترین نوعِ اعتیاد است... چرا که هر بار با رفت و دیر آمدن هایش شما را به بدترین حالتِ ممکن میرساند... وقتی با فردی وارد رابطه ای میشوید بعد گذشت اندکی زمان به یکدیگر معتاد میشوید، میشوید مرفینِ یکدیگر... با این اوصاف لطفا اگر دلتان به ماندن نبود قبل از مرفین شدنتان همه چیز را تمام کنید وبروید! 

 

📝 امروز ياد يه خاطره اي از بچگيام افتادم. دوم راهنمايي كه بودم، صميمي ترين دوستم يكهو زنگ دوم اخلاقش باهام فرق كرد! هرچي تلاش كردم بفهمم چيه مشكلش بهم نگفت كه نگفت.. ما هميشه باهم برميگشتيم خونه، اما اون روز اصلا اينطور نبود و من باز هم نميفهميدم دليلش چي بود. اين قضيه دو روز ادامه داشت و من روز سوم به هر طريقي كه شد باهاش وارد صحبت شدم. بهم گفت: "تو صميمي ترين دوست مني، فقط ميخواستم بدونم حتي اگه بي دليل باهات رابطم به هم بخوره رفتارت چجوريه.." من اون موقع خيلي عصبي شدم كه چرا اين مسخره بازيارو در آورده و دليلش برام اصلا جالب نبود. تا امروز، تا اين چند وقت كه فهميدم اون روز حق با اون بود.. وقتي توي دوستيت همه چي از هم ميپاشه، ميبيني كه آيا طرف خيلي ناراحته يا نه. دنبال دليل هست يا نه، سماجت ميكنه تا همه چي مثل قبل شه و ميخواد درستش كنه يا بدون اينكه درستش كنه ميذاره ميره؟ فهميدم كه "ارزش دوستيت با يك نفر گاهي بعد از زمان دوستيت با اون آدم مشخص ميشه"